او برای رسیدن به هدفش به روستای دوری سفر کرد و در آنجا در کنار مردمان فقیر کلبه ای چوبی اجاره کرد.او صبح خیلی زود از خانه اش بیرون می رفت و در میان مردم می گشت تا سوژه ای پیدا کند و شب خسته و نا امید به خانه اش باز می گشت،بدون آنکه حتی یک موضوع ساده پیدا کرده باشد.
او ناامید نشد و روزها و شب ها به این کار ادامه داد تا اینکه یک روز صبح که در حیاط خانه اش قدم می زد،از دیوار پشت خانه اش صدایی شنید.او آن روز از خانه بیرون نرفته بود.
پیرزنی دائم به کسی بدو بیراه می گفت و توهین می کرد.به نظر می رسید که پیرزن با دختر خوانده اش چنین بد رفتاری می کند.
داستان نویس که از شنیدن حرف های آنها متاسف شده بود،تصمیم گرفت تا این داستان را اگرچه غمگین بود بنویسد.او روزها بدون آنکه آن مادر و دختر را ببیند به حرفهایشان گوش می داد و ماجراهای غمبار هر روز را به کتابش اضافه می کرد.بد و بیراه ای پیرزن هر روز بیشتر و بیشتر می شد و داستان نویس به جایی رسیده بود که می خواست کتابش را تمام کند،به همین خاطر تصمیم گرفت تا سطرهای پایانی کتابش را پس از دیدن شخصیت های داستانش بنویسد.
او نردبانی بر لب دیوار گذاشت و از آن بالا رفت تا بتواند خانه همسایه را ببیند.
پشت دیوار خانه او، پیرزن معلولی روی صندلی چرخدار نشسته بود.او قادر به تکان خوردن نبود و دختر خواند اش با فاصله نزدیکی از او روی زمین لم داده بود و با لبخند تمسخرآمیزی به پیرزن نگاه می کرد.
جلوی پیرزن ظرف غذایی وجود داشت که دستش به آن نمی رسید.پیرزن خسته و گرسنه و بیچاره بود.وقتی پیرزن سعی می کرد به غذا برسد و موفق نمی شد،دختر خوانده اش به او می خندید و از این بازی بی رحمانه لذت می برد.
این بازی تا زمانی که پیرزن بر اثر سعی زیاد از روی صندلی اش می افتاد،ادامه پیدا می کرد و این زمانی بود که پیرزن بیچاره شروع می کرد به بد و بیراه گفتن به آن دختر بی رحم.
با دیدن این صحنه داستان نویس نوشته های چند ماهه اش را پاره کرد و شروع به نوشتن داستان تازه ای کرد،اگرچه این داستان جدید هم غم انگیز بود،اما با داستان قبلی زمین تا آسمان فرق می کرد.در آن داستان نوشته شده بود که آنچه ما آدمها می شنویم و فورا در مورد آن قضاوت می کنیم،با آن که حقیقت امر است چقدر متفاوت خواهد بود.
چه دنیایی شده..............
دل شکستن همه جا سنگدلی می خواهد
چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد
تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد
کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد
کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد
"آنها _ فاضل نظری"
دوباره محرم اومد، محرم و خاطره هاش،محرم و بوی اسفند،صدای نوحه، محرم و hisبازی، محرم و چت، محرم و نذر 60 روزه، محرم و سوژه خنده، محرم و گناه، محرم و تحریم، محرم و حماسه حسینی، محرم و شریعتی، محرم و ولایت، محرم و.....
چقدر خوبه که تاسوعا، عاشورا رو تو ولایت خودتونین....هرچند نمی دونم چرا امسال بوی محرم نمیاد؟؟؟
التماس دعا...یه ره گم کرده اینجا منتظر دعای شماست...
امروز بیست ونهم![]()
![]()
![]()
سپیده ی عزیز![]()
![]()
![]()
به دنیا خوش اومدی![]()
![]()
![]()
خدایا سلام، نوکرتم!
خدایا می شه لطف کنی از طریق یکی از ملائکت یا از طریق یکی از مقربین درگاهت به ما بگی چرا وضع ما اینطور شد؟ (ملائک مرتبط با عذاب و وحشت رو نگفتم. خودمون اینجا حسین شریعتمداری داریم!)
خدایا ما که گلدونا رو آب دادیم، سلام همسایه رو جواب دادیم، آخه چرا احمدی نژاد؟
ادامه مطلب...
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و به چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود.بالاخره سارا حوصله اش سررفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جاخورد و گفت چه می خواهی؟ دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم٬ قیمتش چقدر است. داروساز گفت:متاسفم دخترجان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شمارو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این٬ همه پول من است.من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه٬ چه جالب! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم٬ نجات پسرم یک معجزه واقعی بود٬ می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت فقط پنج هزار تومان!!!!
یعنی این که:
بازارچه خیریه شفا
یکشنبه 29 آذر؛سالن دانشکده
با جیب پر بیایید؛جیبتان اگر خالی شد،نامه اعمالتان پر می شود.
دانی که چرا خدا تو را داده دو دست؟ من معتقدم که اندر آن رازی هست
یک دست به کار خویشتن پردازی با دست دگر ز دیگران گیری دست
آنگاه مرد توانگری گفت با ما از دهش سخن بگو.
و او پاسخ داد: هنگامی که از مال خود چیزی می دهید،چندان چیزی نمی دهید.
اگر از جان خود چیزی بدهید،آنگاه به راستی می دهید.
زیرا که مال مگر چیست،به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید؟
و مگر فردا را چه ارمغانی ست از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس می رود؟
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟
آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است،چیزی جز تشنگی سیراب شدنی ست؟
هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی می دهند _ آن هم برای نام، و این خواهش پنهان، بخشش آنها را آلوده می کند.
و هستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند.
این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند، و دستشان هرگز تهی نمی شود.
هستند کسانی که با شادی می دهند، و پاداش آنها همان شادی ست.
و هستند کسانی که با درد می دهند، و آن درد تعمید آنهاست.
و هستند کسانی که می دهند و از دهش دردی نمی کشند، حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان می دهند که در آن دره دوردست بته مورْد عطر خود را در فضا می پراکند.
با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید، و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می زند.
دهش در برابر خواهش نیکوست، اما دهش بی خواهش و از روی دانش نیکوتر است؛
و برای گشاده دستان شادی جست و جوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛
پس هم امروز بده، تا فصل دهش از آن تو باشد، نه از آن میراث خوارانت.
تو بارها می گویی"خواهم داد،اما به آن که سزاوار باشد."
درختان باغ تو چنین نمی گویند، و گله های چراگاه تو نیز هم.
این ها می دهند تا زندگی کنند،زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بی گمان آن کسی که سزاوار دریافت روزها و شبهای خود باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند.
و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن _ یا نه، در بخشش گرفتن _ هست؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم ببینی؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.
زیرا که به راستی زندگی ست که به زندگی می دهد، و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی....
پیامبر _ جبران خلیل جبران
پی نوشت:این به معنی تموم شدن بحث قبلی نبود،فقط چون نوشتنش واجب بود نوشتم...
کوچولوهای کلاس:![]()
شقایق- فروغ![]()
تولدتون مبارک بسی![]()
![]()
بیاین به سالهای گذشته از زندگیمون نگاه کنیم؛ تا چند سال پیش روز کودکو بهمون تبریک می گفتن
، توی کودکستان جشن می گرفتیم و همه با هم می گفتیم: "روز جهانی کودک مبارک"
، بعد شد روز دانش آموز، بعد نوجوان، روز جوان، روز دختر( خوب به من چه که روز پسر نداریم؟؟؟
مگه من مسئولشم که میخواین منو کتک بزنین؟؟؟
برین به محمود بگین، فوری کارتونو درست میکنه) ؛ الانم یه ساله که علاوه بر اینا اسم دانشجو!!
رو هم یدک می کشیم، الان دومین سالیه که به ما میگن دانشجو؛ روز پزشکم فعلا یه تعارفه واسمون که عقده ای نشیم![]()
، بعد میشه روز پدر، روز مادر، روز مبارزه با مواد مخدر
، روز سالمند
.
هرچند یکی از مزیتای رشته ما سالهای زیاد دانشجوییشه ولی ما فقط 5 تای دیگه از این روزا واسمون مونده![]()
، دو تای اولش که به سرعت برق و باد گذشت(که خیلی هم خوش گذشت![]()
)... بدانید قدر این روزها را فرزندان من، بدانید....
لپ کلام: جاسوس! نا آگاه! دست آویز بیگانه! مخل امنیت اجتماعی! اغتشاشگر! بازیچه! مخالف دین و ولایت! بی هویت! وطن فروش! دانشجو!!! روزت مبارک![]()
![]()
تقویم می گه امروز پنجم آذره؛ما قراره توی بیمارستانی ادامه تحصیل بدیم که اسمش 5 آذره،اسم اون خیابون 5 آذره،اسم خوابگاه دخترامون 5 آذره؛ تا حالا به این مسئله فکر کردین که چرا 5 آذر؟مگه چی شده اون روز؟چرا خیابون مولن روژ شد 5 آذر؟چرا بیمارستان پهلوی شد 5 آذر؟چرا نشد 18خرداد،15 مرداد؟ 27 مهر؟ 7 اسفند؟
پس اگه دوست دارین،یه شرح کوتاه از حادثه 5 آذر سال 57 گرگانو براتون توی ادامه مطلب گذاشتم،هرچند منابع اینترنتی کامل نبود،ولی این مطلب،مختصر و مفید کل قضیه رو توضیح داده.
حرف یکی مونده به آخر:و اما...نقش ما ،رابطه دیروز و امروز،فرق دیروز و امروز،یا اینکه اگه ما تو اون زمان بودیم چی کار می کردیم ،یا اگه اونا تو این زمان بودن چی کار می کردن؟...اون با شما
حرف آخر: پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست
حق با من است اما مرا بر دار می خواهی
حرف بعد آخر:عیدتون مبارک پیش پیش،تعطیلات خوش بگذره،سلام مارم به ننجون،آقاجون،آبجی خانوم،آقا داداش،سرو گردن،نورو... برسونین
نکته اخلاقی:منبع را نیز در پایان مطلب ذکر کرده ایم تا ما را دزد نخوانید.
ادامه مطلب...
پیرمرد و سگش در جاده خوش آب و هوایی قدم می زدنند و از طبیعت زیبا و شکوفه های درختان لذت میبردند که ناگهان پیرمرد احساس دردی در قلب خود کرد.او روی زمین افتاد و دید که روحش به راحتی از جسم خاکی اش خارج شد.زمانی که خود را مرده دید،سگ مرده اش را هم در کنارش دید.پیرمرد وحشت کرد و در همین زمان یک جاده خاکی طولانی پیش رویش ظاهر شد.پیرمرد چاره ای جز ادامه مسیر در جاده خاکی نداشت.او و سگش ساعت ها با پای پیاده جاده را پیمودند و زمانی که خستگی و تشنگی آنها را از پای درآورد، ناگهان در مقابل چشمان پیرمرد در بالای تپه ای در میان درختان زیبا قصری از طلا و جواهر نمایان شد؛ قصری با ستون های سر به فلک کشیده و مرواریدهای درخشانی که روی ستون ها کار شده بود.آن دو همه قوایشان را به کار گرفتند و به سمت دروازه قصر دویدند.جلوی دروازه نگهبان خوش لباسی نشسته بود که به پیرمرد لبخندی زد. پیرمرد با خوشحالی جلو رفت و از نگهبان پرسید که آیا آنجا دروازه ورود بهشت است؟ نگهبان به او لبخند زد، پیرمرد از نگهبان خواهش کرد که کمی آب به او و سگش بدهد.نگهبان گفت که اینجا نه به حیوانات آب می دهیم و نه آنها را در شهر رآه می دهیم.با شنیدن این حرف به تشنگی مرگبارش غلبه کرد و از خیر نوشیدن آب گذشت.او دلشکسته و غمگین از راهی که آمده بود بازگشت.هنوز صد متری نرفته بودند که متوجه یک راهی فرعی در جاده شدند. پیرمرد مسیرش را تغییر داد و در دوردست ها عمارت بزرگی را دید که بسیار ساده وتمیز بود.آنها با سختی خودشان را به آن محل رساندند.در مقابل دروازه نگهبانی نشسته بود و با دیدن پیرمرد و سگش به آنها لبخند زد.پیرمرد پرسید که می تواند کمی آب به آنها بدهد و نگهبان چاهی را نشان داد که پیرمرد می توانست با سطلی که کنار آن قرار داشت از چاه آب بنوشد.
پیرمرد و سگش به کنار جاده رفتند و تا می توانستند از آب پاکیزه داخل آن نوشیدند. زمانی که سیراب شدند،پیرمرد نزد نگهبان رفت و گفت در دروازه بهشت نگهبانی بود که به حیوانات آب نمی داد و من هم از خیر آب گذشتم،چون این زبان بسته هم مخلوق خداست.در این لحظه نگهبان از جایش بلند شد،درب دروازه را باز کرد و پیرمرد و سگش را به داخل هدایت کرد.داخل شهر برخلاف ظاهر معمولیش مثل بهشت بود.پیرمرد پرسید اینجا کجاست؟نگهبان جواب داد:بهشت حقیقی اینجاست،آن قصر مروارید نشان که تو رفتی دروازه جهنم بود.جای انسان های با ایمان و فداکاری که به فکر همه مخلوقات خداوند هستند اینجاست.به بهشت خوش آمدی! تو از آزمایش الهی سربلند بیرون آمدی.
ادامه مطلب...
از آنجایی که ما کل هفته را در سفر بودیم و تا روز چهار شنبه تنها 5/1 صفحه فیزیو مطالعه نموده بودیم و باز از آنجایی که فامیل ها و آشنایان ما دوست ندارند ما را در شرایط سخت شب امتحان تنها بگذارند
،تصمیم گرفتیم که شب را به خوبگاه نزد دوستانمان برویم؛ از بعد از ظهر در خوابگاه بودیم، ابتدا به اتاق دوستانمان رفتیم تا اندکی دور هم خوش باشیم و بعد مطالعه نماییم![]()
؛ دوستان ما عادت دارند که هر چیزی که می خواهند بخرند با سوپری سر کوچه شان تماس می گیرند و تلفنی سفارش می دهند، این بار نیز همین کار را انجام دادند
:
حنانه: الو، سلام، یه باکس آب معدنی و یه مایونز می خواستم واسه خوابگاه 5 آذر
پشت خط: بله؟!! چی می خواستین؟!
حنانه: عرض کردم یه باکس آب معدنی و یه سس مایونز به اسم شفیق لطفا.
پشت خط: یه بکس آب معدنی؟!؟
پشت خط: یه بکس آب معدنی و یه مایونز؟!![]()
حنانه به پریسا: این نمی فهمه چی میگم گیجه؟![]()
![]()
آرمینه: مگه خود آقا مرتضی نیست؟
حنانه: نه داداششه...
پریسا(با خشونت
):الو سلام، آقا لطف کنین یه باکس آب معدنی و یه سس مایونز بیارین برای خوابگاه 5 آذر.
دقایقی گذشت و از نگهبانی تماس گرفتند و گفتند بیاین خریداتونو ببرین
حنانه می رود پایین..... حنانه باز می گردد با دست پر.... حنانه می گوید: یارو پولمو خورد، ازش پرسیدم چقد شد؟ گفت 3800، 5 تومنی دادم بهش، کلشو انداخت پایین رفت،منم هیچی نگفتم.
...نگهبانه ولی عصبانی شده بود می خواست بره دنبالش،
نذاشتم....داده بود به آژانس بیاره، سر کوچه چی آژانس می خواست؟؟
اگه زحمتی نیست برید ادامه مطلب..
ادامه مطلب...
عاقبت درس نخواندن !
ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند:
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

| « ارسال برای دوستان » |
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
Powered by ParsTools |


